خرید بک لینک
محمدجان در مسابقه نویسندگی جیم جزو نفرات برتر شده :) و من از دیشب دارم فکر میکنم با پول این نیم سکه چی ها میشه بخرم:))) !!

اینجا با اثر زیر پل کریم خان

پ ن: دوست عزیزی که با نام "مان" برایم می نویسید آدرستان را بفرستید لطفا. فراموش کرده ام . بگذارید به حساب درگیری زیاد این روزهایم...سپاس

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

نه وقتی که دختر نوجوانی بودم و کله ام داغ بود، نه آن روزهایی که تازه دانشجو شده بودم و پر از ذوق و کشف آدمها بودم و نه حتی وقتی که لباس سفید عروسی را تن کردم و از ظهر تا نیمه های شب توی آن لباس و آرایش بودم، و نه حتی بعد از آن... هیچ وقت توی هیچ دوره ای از زندگیم به اندازه ی این روزها سراغ آیینه نرفتم. این روزها بیش از هر موقعی مقابل آیینه می ایستم. تماشای پسرکم که هر لحظه بیشتر دارد وجود فرشته وارش را گره میزند به وجودم بزرگترین خوشی این روزهایم است... آیینه ها چقدر بوسیدنی اند برایم این روزها...

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

بازی با عددها را هیچ وقت دوست نداشتم. سر و کله زدن با اعداد و ارقام همیشه کلافه ام میکرده... برای همین تا مجبور نباشم سراغ تقویم نمیروم...این روزها اما عددها را بیشتر از هر وقتی دوست دارم. گذشتن این روزها انتظار را برایم شیرین می کند و شوق تمام شدن این هفتاد روز عمیقا حس خوشبختی را به لحظه هایم گره میزند...پسرکم حالا حسابی بزرگ شده و تنها هفتاد روز دیگر به تولدش باقی مانده... روی تقویم دیواری خانه امان جای دو تا علامت خودکار است...تیک های آبی را محمدجان علامت زده، تیک های قرمز را من...

برچسب: هفتاد سنگ قبر pdf,هفتاد من مثنوی,هفتاد و دو سال فکر,هفتاد و دو دیو pdf,هفتاد سنگ قبر,هفتاد و دو پروانه,هفتاد و دو دیو,هفتاد و دو ملت,هفتاد روزه محمد بختیاری,هفتاد من, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

ترسیده بودم. مامان را گم کرده بودم، گریه میکردم و از پشت هاله ی اشک همه چادر مشکی ها شکل مامان بودند. درست خاطرم نیست آنروز چطور تمام شد. اما مطمئنم ترس واقعی را اولین بار توی کودکی همانجا بود که تجربه کردم. از مطب دکتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده. توی شلوغی های خیابان احمدآباد قدم می زنم. حالا دیگر از ساعت نه و نیم شب و ازدحام خیابانها نمی ترسم. امیرفربد توی دلم تکان میخورد. لبخند میزنم و حس میکنم یک نقطه بزرگ مقابل تمام ترسهایم جوانه می زند. پ ن: کم کم باید بلد شوم ترسهایم را چال کنم:) پ ن2: سپاس بابت مهربانی تان...بی حوصلگی و تنبلی این روزهایم را به پسرکم

برچسب: نقطه جی,نقطه چین,نقطه سر خط,نقطة,نقطه جي,نقطه عطف,نقطه ویرگول,نقطه جوش,نقطه کوبی,نقطه شبنم, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

روزی که توی محضر صفحه دوم شناسنامه ام پر شد تا هفته ها منگ بودم و هر از گاهی که فرصت میشد یواشکی سراغ شناسنامه ام میرفتم و مبهوت حروف (م- ح - م- د) میشدم بعد حس خوشبختی توام با هراس نداشتن و ترس از دست دادن آرام از توی دلم می جوشید و از چشمانم میگذشت و به گونه هایم می رسید. بعدها حضور محمد آنقدر پر رنگ شد که جای هر ترس و هراسی را گرفت. حالا دارم به امیرفربد فکر میکنم که قرار است بعد از اسم محمد قشنگترین اسم دنیا باشد برایم. صفحه دوم شناسنامه ام را نگاه میکنم، حس میکنم این روزها حتی شناسنامه ام هم برای بغل کشیدن نام امیرفربد بی تاب است...

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

حالا یک مامان حقیقی ام . امیرفربد توی بغلم است و بیش از هر زمانی در زندگی ام خوشبختم...اما مامان راحله جانم هنوز بلد نشده ام مثل تو صبور باشم...دلتنگی این روزهایت را برای پسرت خوب میفهمم راحله بانو...

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

دوباره برگشتم سرکار. شرایط طوری پیش آمد که دوباره نشستم پشت این میز... حالا شدم مامان چند کاره. مشغله ام خیلی زیاد شده. تقریبا مدام در حال دویدنم... با همه خستگی و کلافگی ها باز تنها یک لبخند امیرفربد برای شارژ شدنم کافیست.

خدا کند فقط امیرفربدم وقتی بزرگ شد، مامان محبوبه اش را درک کند و به این یقین برسد که این همه دویدن فقط و فقط بخاطر شادی و آسایش او بوده...

پ ن: از این به بعد این خانه به روز میشود.

برچسب: مامان شاغل,مامان های شاغل, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

دیروز که ناخوش بودی و مدام گریه میکردی و یک نفس جیغ می کشیدی و بابا جانت نبود فهمیدم هنوز مامان عمیقا صبوری نشدم، چون ناتوان شده بودم در آرام کردنت عزیزکم.تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که بغلت بزنم و بروم خانه نزدیکترین کسی که می شناسمش. آسانسور ترافیک داشت و من نمیدانم چطور پنجاه تا پله را از طبقه ششم تا طبقه سوم دویدم. بعد زنگ خانه فاطمه را زدم و تا در را باز کرد تو را گذاشتم توی بغلش و همانجا پای در نشستم به گریه کردن. چند دقیقه بعد توی استخر توپ محمد متین بازی میکردی و من مثل کودکی نا آرام که مادرش را گم کرده هنوز داشتم توی مبل عروسکی وسط خا

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

دیروز بعد از قریب به دو سال، با محمد جان رفتیم سینما. امیرفربدم را مهمان عمه جانش کردیم و خودمان را مهمان سینمای اصغر فرهادی. شاید گاهی وقتها لازم باشد دو تایی شویم. به یاد گذشته ها قدم بزنیم و خیابانها را گز کنیم. بعد مدام یاد اولین کنار هم بودنمان را زنده کنیم و ریز ریز بخندیم. اما همه ی این حال و هوا تا قبل از دیدن عکس امیرفربد روی صفحه ی گوشی مان ادامه دار است. به محض اینکه گوشی را در می آورم تا ساعت را نگاه کنم، چشمم به لبخندش می افتد و دلم عمیقا برایش تنگ میشود. دست تو را محکمتر میگیرم و چیزی نمی گویم. چند لحظه بعد وقتی داری آدمهای منتظر داخل سالن را ت

برچسب: میرزا زاده ی عشقی,اشعار میرزاده ی عشقی,میر زاده ی عشقی, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

صفحه بندی